چقدر زود دیر می شود؟!

یک ترم دانشجوییم گذشت. البته دانشجوی پیام نور که هیچ احساسی در مورد دانشجو بودن نمی کنه ولی چی بگم.می گویند: ((هیچ وقت قصه ی چیزی را که از دست دادی را نخور. عبرت بگیر و به فکر آینده ات باش.)) این همون چیزی هست که همه می گویند و منم باید آویزه ی گوشم کنم و به خاطر همین موقعیتم باید بگم خدایا شکرت.
راستی بلاخره من به آرزوم رسیدم. بالاخره تونستم توی کتابخانه ی مرکر تحقیقات معلمان اصفهان عضو بشم. به احتمال ۱۰۰٪ ! بزرگترین کتابخانه ی اصفهان است و بسی کیفور شدم. فعلا کتاب نصب و راه اندازی سرور های لینوکس نوشته ی آلن باغومیان و کتاب «از این پس پایتون» و یک کتاب آموزش جاوا گرفتم. هول غقب ماندگی از زمانه منو برداشته همه را دارم با هم میخونم!

پ.ن. کسی نمیدونه عنوان این پستی که زدم یعنی چی؟! توی یکی از poster های تبلیغاتی نوشته بود.

Powered by ScribeFire.

Advertisements

۱ دیدگاه »

  1. Saeid said

    سلام

    در مورد دانشجو بودن، درکت می کنم. آخه خودمم پیام نوری هستم.
    اون شعار هم فکر کنم مال مسکن باشه :دی

    موفق باشی

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: